کادوی قرمز
به مکعب قرمزی نگاه می کنم
شادم این کادوی قرمز که در دست من است
روزی در نزد تو بود
و بر آن بوسه ی لب های تو را می یابم
و پریشانم از این کادوی قرمز که در قلب من است
هیچگاه بوسه ی گرم تو بر آن ننشیند
به مکعب قرمزی نگاه می کنم
شادم این کادوی قرمز که در دست من است
روزی در نزد تو بود
و بر آن بوسه ی لب های تو را می یابم
و پریشانم از این کادوی قرمز که در قلب من است
هیچگاه بوسه ی گرم تو بر آن ننشیند
در سنبلش آویختم از روی نیاز
گفتم من سودازده را کار بساز
گفتا که لبم بگیر و زلفم بگذار
در عیش خوشآویز نه در عمر دراز
از چرخ به هر گونه همیدار امید
وز گردش روزگار میلرز چو بید
گفتی که پس سیاهی رنگی نبود
پس موی سیاه من چرا گشت سفید؟
شب است
سکوتی غم انگیز
خیالی خسته
در دل درخت غم
ریشه دوانده ست و بوته ی شادی
هنوز نرسته
باچشم بسته
به آسمان شب
نگاه میکنم
با التهاب و تب
کاش خیالت ای پری
مانند ستاره
به آسمانم رود
یا مثل پروانه ای
به بوستانم رود
کاش خیالت پری
زمن بگیرد سراغ
رود به روی درخت
به بوستان ها به باغ
به لحظه ساکت کند
غم عظیم فراق
کاش خیالت پری
در گذری با نسیم
بر دل طوفانیم
چنگ زند تا چنین
من و تو و آن نسیم
هر سه زغم پر زنیم
کاش خیالت پری
به ابر باران دهد
ببارد بر این کویر
آرامشی پر طنین
به قلب سوزان دهد
کاش خیالت پری
چو شمع فروزان بود
در این شب تار و تار
به راحتی تمام
ز دور نمایان بود
کاش به تن ای پری نای پریدن بود
چو پروانه پرم
ز شمع تو بگذرم
خیال شیرین تو
دگر به جان میخرم
به این تن خسته ام
گمان که نتوان پرم
شود که شمعت پری
نزدیک تر آوری؟
طلوع کن بر من و
شبم به پایان رسان
بسوز کل تنم
سرم به سامان رسان
سعی کردم که شود یار ز اغیار جدا آن نشد عاقبت و من شدم از یار جدا
از من امروز جدا میشود آن یار عزیز همچو جانی که شود از تن بیمار جدا
گر جدا مانم از او خون مرا خواهد ریخت دل خونگشته جدا، دیدهٔ خونبار جدا
زیر دیوار سرایش تن کاهیدهٔ من همچو کاهیست که افتاده ز دیوار جدا
من که یک بار به وصل تو رسیدم همه عمر کی توانم که شوم از تو به یک بار جدا؟
دوستان، قیمت صحبت بشناسید، که چرخ دوستان را ز هم انداخته بسیار جدا
غیر آن مه، که هلالی به وصالش نرسید من درین باغ ندیدم گل از خار جدا
((هلالی جغتایی))
دیر آمدی ای نگار سرمست زودت ندهیم دامن از دست
بر آتش عشقت آب تدبیر چندان که زدیم بازننشست
از روی تو سر نمیتوان تافت وز روی تو در نمیتوان بست
از پیش تو راهِ رفتنم نیست چون ماهی اوفتاده در شست
سودای لب شکردهانان بس توبه صالحان که بشکست!»
«ای سرو بلند، بوستانی در پیش درخت قامتت پست!
بیچاره کسی که از تو ببرید آسوده تنی که با تو پیوست
چشمت به کرشمه خون من ریخت وز قتل خطا چه غم خورد مست؟
سعدی! ز کمند خوبرویان تا جان به تن است نمیتوان جست
ور سر ننهی در آستانش دیگر چه کنی؟ دری دگر هست؟
((سعدی))

به مکعب قرمزی نگاه میکنم
دستانم به زاویه ی نود درجه نزدیک است
و سرخی دیگری....
نزدیک تر به من است

سلام به همگی![]()
......خلاص......
حدود یه ساعت و نیم پیش آخرین امتحانمو دادم تموم شدو رفت...