کاش خیالت پری
شب است
سکوتی غم انگیز
خیالی خسته
در دل درخت غم
ریشه دوانده ست و بوته ی شادی
هنوز نرسته
باچشم بسته
به آسمان شب
نگاه میکنم
با التهاب و تب
کاش خیالت ای پری
مانند ستاره
به آسمانم رود
یا مثل پروانه ای
به بوستانم رود
کاش خیالت پری
زمن بگیرد سراغ
رود به روی درخت
به بوستان ها به باغ
به لحظه ساکت کند
غم عظیم فراق
کاش خیالت پری
در گذری با نسیم
بر دل طوفانیم
چنگ زند تا چنین
من و تو و آن نسیم
هر سه زغم پر زنیم
کاش خیالت پری
به ابر باران دهد
ببارد بر این کویر
آرامشی پر طنین
به قلب سوزان دهد
کاش خیالت پری
چو شمع فروزان بود
در این شب تار و تار
به راحتی تمام
ز دور نمایان بود
کاش به تن ای پری نای پریدن بود
چو پروانه پرم
ز شمع تو بگذرم
خیال شیرین تو
دگر به جان میخرم
به این تن خسته ام
گمان که نتوان پرم
شود که شمعت پری
نزدیک تر آوری؟
طلوع کن بر من و
شبم به پایان رسان
بسوز کل تنم
سرم به سامان رسان