سلام به همگی

 

امیدوارم تا اینجای تعطیلات بهتون خوش گذاشته باشه و بقیه شم همین.

یکی از بهترین دوستام یعنی حامد واسم یه شعر گفته که به نظر خودم خیلی قشنگه گذاشتم تا شما هم بخونین... البته قبلش باید بگم که من خیلی لاغرم و حامد همین ویژگیمو تو شعر سوژه کرده....

"نبرد میثم  و رضازاده"

بدیدم جلوتر دو تا پهلوان      

که هر دو بلندقد هردو جوان...

یکی را شناختم رضازاده بود   

ولی دیگری را ندانم که بود...

 

جوانی خوش استیل توانا رشید...

که ساری به عمرش چنین کس ندید...

عجب هیکلی داشت...همه تیکه بود...

که  آرنولد  هم  پیش او سکه بود...

 

خلاصه زدند چنگ بر دوش هم...

همه مشت و سیلی در گوش هم...

 

به یکباره دیدم رضازاده نیست...

بگفتم به خود او عجب آدمیست؟؟؟!!!

که ترک کرده یکباره میدان جنگ...

نگوییدش آدم...بگویید نهنگ...

 

نگاهی به اطراف کردم ببینم کجاست...

بدیدم که جایی میان زمین و هواست...

بلند کرده بود او رضازاده را با دو دست

در آنجا رکورد المپیک را او شکست...

 

خوشم آمد از آن جوان رشید...

جوانی چو او این دو چشمم ندید...

برفتم جلوتر ببینم که کیست...

خدایا...چه میبینم؟؟؟....این بایست؟؟؟

 

بدو گفتم این هیکل از بهر چیست؟؟؟

بگفتا به من این جز از قرص نیست...

 

همین دم  پدر با لگد زد به  سر ...

برون آی از خواب... برو نان بخر...

 

چه کابوس تلخی...چقدر پر هراس...

بگفتم خدایا...تشکر...سپاس...

.

.

.

.

به فردای آن روز تو دانشکده...

دیدم بایعی را که حالش بده...

 

برفتم جلوتر بگفتم خداااااااااااا...

چه فرق عظیمیست بین  دوتا...

نه  آن  هیکل  محکم  و دیدنی...

نه این جثه ی کوچک و مردنی...؟؟؟

 

ز سر تا به پایش همه استخوان...

نخورده غذایی ... دریغ از یه نان...

 

بگفتم  بگو  چاره ی کار چیست...؟

بگفتا  چه گویم ... به جز قرص نیست...!!!